ورق کاغذی که همچون برف سپید بود گفت من پاک و دست نخورده آفریده شده ام و تا ابد پاکیزه خواهم ماند من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک ود و پلیدیها و ناپاکی ها مرا لمس کند –شیشه دوات در کنار او ایستاده بود و سخنانش را شنید و در قلب سیاهش خندید و ترسید که به او نزدیک شود تمام رنگ های زیبا نیز با سخنان برگه سفید ترسیده و به او نزدیک نشدند بدین ترتیب برگه سفید مثل برف همیشه سفید و پاک ماند
اما، اما خالی از هر نوشته ای- خالی از هر نوشته
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
SAHAR

